تبليغاتX
آموزش ابتدایی (مدرسه)
 
مدرسه، آموزش ابتدایی، تدریس و مطالب آموزشی سودمند، نمونه سؤال
 

تا حالا درباره ی تقلّب چیزی ننوشته بودم. شاید نگرشم به آن تغییر کرده است.

در سال های اوّل تدریس، نسبت به تدریس و دانش آموزان، به قول معروف خیلی سخت گیر بودم؛ حالا هم هستم(!) ولی به شکلی دیگر و در جهتی دیگر و بهتر.

تقلّب، یکی از حاشیه های تدریس و آموزش همیشه مورد نظرم بود و به آن خیلی اهمّیّت می دادم، تا کم تر صورت بگیرد! بعدها نظرات جدیدتری به میان آمد. می گفتند که تقلّب هم یکی از راه های آموزش است. کسی که این کار را می کند، هیچ وقت فراموشش نمی کند. شاید در بعضی از موارد آموزشی صحیح باشد. یعنی همیشه نسبت به این موضوع سخت گیر نباشیم، به غیر از آزمون های پایان سال که یواش یواش در اجرای خود این آزمون ها هم تردید به وجود می آید.

خلاصه؛ چندین سال است که روش جدیدی پیش گرفته ام:
با بازی و همراه با شادی، به همراه همه ی دانش آموزان جشن تقلّب(شبیه تولّد!) می گیریم. با هم آواز سر می دهیم و می گوییم: تقلّب تقلّب، تقلّبت مبارک! تقلّب تقلّب، تقلّبت مبارک! پس این بازی این رفتار از بین می رود. بسیار هم مؤثّر است و برگشت پذیری رفتار گذشته تقریباً صفر است.

شما هم امتحان کنید!

  نوشته شده در  85/05/17ساعت   توسط عبدالعظیم کلته  | 

داستانک نام وبلاگی است بسیار جالب که نویسنده در آن داستان های کوتاه و خواندنی را بیان می کند. یکی از بهترین آن ها را برایتان نقل می کنم. شما می توانید بقیّه ی داستان ها را از وبلاگ داستانک به این نشانی بیابید:        http://dastanak-story.blogfa.com/

سنگ تراش

روزی سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلّل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدّت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه ی مردم به حاکم احترام می گذارند، حتّی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حال که روی تختی روان نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدّتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد، ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

  نوشته شده در  85/05/09ساعت   توسط عبدالعظیم کلته  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM